هدیهای برای مادربزرگ
همیشه لحظهشماری میکردم تا مادربزرگ به خانهمان بیاید .
او تنها کسی بود که نقاشی هایم را که البته بیشترشان نمره بیست داشتند ، با ذوق تماشا و خیلی تشویقم میکرد .
البته من هم مشتری پروپاقرص داستانهای تکراری او بودم ؛داستانهایی که فقط اسم آدمهایشان عوض میشد .
مادربزرگ ، ماهی یک بار به خانه ما میآمد .
با اینکه بیش از ۹۰ سال سن داشت ،هنوز سرحال بود ؛خودش سوار اتوبوس میشد و هرجا میخواست میرفت .
همیشه لباس بلندی میپوشید و شال بزرگی روی سرش میانداخت که تا کمرش میرسید .
در دهانش دندانی نبود ولی اصلأ مشکلی با این مسئله نداشت ؛ اما باعث میشد گاهی حرفهایش را درست متوجه نشوم .
خیلی وقت ها هنوز از راه نرسیده ،نقاشیهایم را پیش رویش میگذاشتم تا ببیند . او هم برای اینکه نفسی تازه کند و چایش را بنوشد ،موضوعی برای نقاشی پیشنهاد میکرد .
فکر میکرد مدتها سرگرم میشوم ،اما چند دقیقه بعد نقاشی آماده بود و مجبور میشد موضوع سختتری پیدا کند .
آن روز از لابلای حرفهای مادرم فهمیدم فردا تولد مادربزرگ است .
پولی هم نداشتم که هدیهای برایش بخرم ،اما ناگهان فکری به ذهنم رسید ؛تصمیم گرفتم خود او را نقاشی کنم و دور تا دور صفحه را هم گل بکشم .
در یک فرصت مناسب که تنها نشسته بود ،بی صدا دفتر و مدادم را برداشتم و از گوشهای شروع به طراحی کردم .
مادربزرگ مدل فوق العادهای بود ،آرام مینشست و زیاد تکان نمیخورد .
با دقت همه چیز را کشیدم ؛خال بالای ابرو ،چین و چروکهای صورت ،حتی چند مگسی را که دور سرش میچرخیدند !
از نتیجه حسابی راضی شدم . اول نقاشی را به برادرهایم نشان دادم . گفتند “آفرین” اما همانطور که میخندیدند ،به حیات فرار کردند ؛ من از این حرکت آنها سر در نیاوردم .
خواهرهایم تشویقم کردند ،ولی گفتند : شاید اگر منظره یا دسته گل میکشیدی ،هدیه بهتری بود .
مادرم فقط گفت “نمیشه یه چیز دیگه بکشی؟”
تعجب کردم . نقاشی را بردم پیش پدرم که همیشه مشوقم بود .
با دقت نگاه کرد ،تمام عضلات صورتش برعکس مادر که گره خورده بود از هم باز شد . بعد لبخندی زد و ناگهان زد زیر خنده ؛البته بین خندههایش مدام میگفت : “آفرین! خیلی خوبه!”
نمیدانستم آفرینهایش را باور کنم یا خندههایش را .
مادرم با نگاه های هشدار دهند سعی میکرد موضوع همان جا تمام شود ، اما پدرم گفت : “برو پسرم ، خودت هدیه ات را به مادر بزرگ بده”
با عجله و شوق زیاد نقاشی را بردم پیش مادربزرگ ؛ او را بوسیدم و گفتم که این نقاشی هدیه ای برای تولد اوست .
خیلی خوشحال شد لبخند شیرینی روی صورتش بود ، دعایم کرد و بعد سعی کرد عینک ذره بینیاش را از داخل کیف پارچه ای لوازمش پیدا کند ،
مادرم گفت : حالا عینک نزدی هم خیلی مهم نیست .
مادربزرگ عینک ذره بینیاش را از کیفش درآورد ، آن را روی چشم هایش گذاشت و به نقاشیام خیره شد ؛
ابتدا لبخند میزد ،اما کم کم اخمهایش در هم رفت .
با صدایی که میلرزید گفت : “این منم؟! کی من این شکلی ام؟! چرا اینقدر چروک تو صورتم کشیدی؟!”
از آن طرف ،پدر با خنده گفت : “پس انتظار داری پسرم جای تو ، یک دختر هجده ساله بکشه؟”
دیگر اوضاع از کنترل خارج شده بود ؛ فهمیدم هوا پس است .
من به بهانه آب خوردن به حیاط رفتم . از داخل اتاق فقط صداهای نامفهوم میآمد . برادرهایم تا مرا دیدند ،در گوش هم چیزهایی گفتند و دوباره زدند زیر خنده…
قرار بود مادربزرگ آن شب پیش ما بماند ،اما ساعتی بعد کیفش را برداشت و خانه را ترک کرد .
برخلاف همیشه ،چند ماه بعد هم به دیدنمان نیامد .
شاید من آینه ای بودم که مادربزرگ گذشت زمان را در آن دیده بود…
وقتی دوباره او را دیدم ؛دیگر نه داستانی برایم تعریف کرد و نه من نقاشیهایم را به او نشان دادم…
حتی آنهایی را که نمره ۲۰ گرفته بودند .
هدیهای برای مادربزرگ
لینک کوتاه : https://www.nahadnews.ir/?p=93088
- نویسنده : استاد ایرج خانباباپور
- ارسال توسط : مهدی خوشدونی










